وجود و سلسله‌ مراتب حقیقت

در فلسفهٔ اسلامی، اصطلاح حقیقت به معنی مفهوم باطنی وحی و در عین حال، معنای ماهیت و در نتیجه معنای روحانی آن است. از این رو، واقعهٔ «کتاب آسمانی منزل» مشتمل بر شناختی ویژه از آغاز تا انجام سرگذشت انسان است. بنابراین، در شناخت زیبایی و هنر باید به این سرگذشت توجه کرد و مسیر آن را جست. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «حق‌تعالی خواست که صنع خود ظاهر کند، عالم آفرید؛ خواست که خود ظاهر کند، آدم آفرید». خواست انسان به پدید آوردن آثار هنری نیز از همین معناست. پس برای ادراک چیستی هنر از این منظر، نخست باید به علت خلق عالم به دست خداوند پرداخت تا مفهوم زیبایی و آفرینش هنری قابل بیان باشد. اگر بخواهیم دربارهٔ مبانی متافیزیکی هنر بحث کنیم، باید از خداوند آغاز کنیم. در عرفان، عالم هستی با نظمی سلسله‌مراتبی از وجود یک حقیقت برمی‌خیزد. وجودی که در تحقق، محتاج به امری خارج از ذات خود نیست و قیومی است ثابت به نفس خویش. او را ابتدایی نیست و نهایتی نیز ندارد.

«هُوّ الأول و الاخر و الظاهِر والباطِن». پس هم اوست اول که چیزی قبل از او نیست، هم اوست آخر و او را غایتی نیست. ذات حق عبارت است از حقیقت وجود و هستی صرف، رها از قیود، که مقید به اسمی و صفاتی نیست، وجود در مقام ذات نه اسم دارد و نه کسی را از او نشانی است. اولین و بالاترین چیزی که دربارهٔ او می‌توان گفت، این است که خداوند مطلق و بی‌نهایت است، مطلقيت الزاماً بی‌نهایتی را در پی خود می‌آورد؛ چرا که مطلق یعنی بی‌چون و بی‌چونی یعنی اسقاط هر نوع تعیّن. می‌توان گفت مطلق و بی‌نهایت، دو جنبهٔ یک اصل است. حقیقتِ مطلق و بی‌نهایت، در ذات خود در نهایت کمال است و به همین علت میل به تعین و ظهور دارد.

«کنت کنزاً مخفياً وأحبَبتُ أن اُعرَف، فَخَلقتُ الخَلق لِکَی اعرَف» من گنجینه ای پنهان بودم که دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق کردم برای آنکه شناخته شوم. هنر اسلامی اساساً بر آیهٔ سابق‌الذكر و حدیث قدسی «گنج پنهان» استوار است. «حقیقت پنهان» به عشق دیدن زیبایی و شناساندن خویش با دوری از وحدت به سوی کثرت روی می‌آورد که نتیجه اش آفرینش عالم و ظهور تجلیات گوناگون اوست. سبب خلق عالم، عشق خداوند به شناساندن زیبایی خویش است. هنر راهی است برای آگاه شدن از همین زیبایی و بیان آن، که فقط از بصیرتی باطنی و روحانی برمی‌خیزد. خداوند با حرکت از وحدت خویش، در سیر نزولی وجود به کثرت روی می‌آورد و خلق عالم آغاز می‌شود.

این سیر بار دیگر در حرکتی معکوس و سیری صعودی از انسان، که جامع صور موجودات است، به سوی او باز می‌گردد تا دور آفرینش کامل شود. نیم‌قوس اول، نزول مقام احدیت تا مقام محسوس، یعنی سیر از الله تا انسان خاکی است و نیم‌قوس دوم، صعودی و مسیر بازگشت به اصل یا معاد است. با آغاز این حرکت، از انسان به مثابهٔ مبدأ زمینی و طی مراتب و رسیدن به هستی اولیه، نقطهٔ پایان بر نقطهٔ آغاز انطباق می‌یابد. نزول حق تعالی از مرتبهٔ ذات، به منزلهٔ گنج پنهان، تا تجلی در اسماء و صفات در وجود انسان کامل و پس از آن، ظهور موجودات در کسوت نور به مثابهٔ مرتبهٔ افعال، سه مرتبه از حقیقت وجود است که روحانی محض است و ظهوری ندارد. سه مرتبهٔ اول وجود از طريق عالم مثال یا خيال به منزلهٔ واسطه میان عالم روحانی محض و عالم محسوس، در عالم ناسوت ظاهر می‌شود که مشتمل است بر افلاک، ستارگان، انسان، جانور و گیاه. بنابراین، کل عالم، تصویر حقیقت پنهان «او»ست که با تنزل در مراتب هستی هر لحظه تجلی دیگری از خود می‌سازد.

اسماء حق در سیر نزولی، با دور شدن از حقیقت وجود و پیچیده شدن در حجاب به کدورت مادی نزدیکتر می‌شوند و بر این مبنا، خود واجد مراتب اند. بنابراین، هنر سنتی بر مبنای حقیقتی که از یک نقطه آغاز و به همان نقطه ختم می‌شود، بیان معرفت به زیبایی حقیقی در سیر از خداوند تا انسان است و لازمهٔ ادراک آن، طی مسیر بازگشت به سوی اوست؛ یعنی فهم زیبایی اثر هنری، بازگرداندن آن به منشأ خود یا تأويل «زیبایی» به «حقیقت» است. چنین ادراکی، فقط در مرتبه ای حاصل می‌شود که فرد در مقام رؤیت حقیقت قرار گیرد و به تعبیری، به کشف و شهود نائل آید. شاهدان حقیقت، زیبایی را از طریق عالم مثال، یعنی در مقامی بالاتر از عالم محسوس ادراک می‌کنند. بالاترین جایگاه چنین درکی از حقیقت، مرتبه و احدیت و مقام انسان کامل یا به تعبیر ابن‌عربی حقیقت محمدیه است که فرمود: «اولین چیزی که خدا آفرید نور من بود.» هنر در این معنا، بیان زیبایی حقیقی از طریق صورت های محسوس است.

نسبت هنر سنتی با حقیقت

می‌توان گفت سنت اسلامی با اعتقاد به هستیِ جاریِ عالم و سرچشمه گرفتن از مبدأ واحد در صورت های گوناگون شکل می‌یابد. چون منشأ هنر سنتی به خداوند و حقیقت هستی بازمی گردد، آثار هنر سنتی تجؤی رویت هنرمند از حقیقت در مراتبی بالاتر از عالم محسوس است. هنرمند به تناسب زمان و مکان و مرتبهٔ وجودی خویش صورتی از حقیقت را در اثر هنری جلوهٔ محسوس می‌بخشد. از آنجا که کل عالم، مظهر حق و موجودات، واسطهٔ آشکارگی حقیقت تلقی می‌شوند، نور حقیقت با لبریز شدن در خود، در مظاهر وجود جلوه می‌کند و حُسن خود را عیان می‌سازد.

حسن در مقام ظهور، عشق را در موجودات به جنبش می‌آورد و آنها را به سوی وحدت آغازین فرا می‌خواند. در آرامش بی‌رنگ این یگانگی، ادراک به دل است نه به عقل استدلالی و دریافت حقیقتِ هستی مستلزم نوعی سیر و سلوک. حقیقت پنهان از چشم سر با چشم دل کشف می‌شود، از پس پرده روی خویش را می‌نماید و نشئه‌ٔ مستی را در دل سالک پدید می‌آورد. در این عالم، هنرمند عارفی است که از طریق معرفت قلبی، استحقاق می‌یابد تا واسطه ای شود که با فراتر رفتن از مرتبهٔ محسوس به عالم مثال، بیان والاتری از حقیقت را در اثر خویش فرصت ظهور بخشد.

هنرمند در مقام کشف نه خلق، کاشف حقیقت است نه خالق آن. هنرمند واسطه ای است برای آنکه زیبایی تجلی «او» را که کسی جز «او» ایجاد کننده اش نیست، در اثر هنری به منصهٔ ظهور برساند. بیان هنری نیز در هر قالب و اثری، مجلای ظهور حقیقت ادراک شده از سوی هنرمند به شمار می‌رود. هنرمند در پی دستیابی به راز معشوق و در سیری عاشقانه، مدارج صعودی وجود را درمی‌نوردد و در این سیر، به نوعی «هنرِ از خود بی‌خود شدن» نائل می‌آید.

در این مرتبه است که موجودات را آن‌گونه که هستند، در می‌یابد. درواقع، هنرمند که خود در عالم محسوس، يعنی پایین ترین مرتبه از مراتب وجود در سیر نزولی قرار دارد، با حضور شهودی در مراتب بالاتر وجود، به سیر صعودی روی می‌کند و این شهود از حقیقت را در اثر هنری می‌گنجاند. آن‌گاه که از حیطهٔ محدود وجودی خویش خارج شده و به گستره و استغنای یگانگی هستی پای می‌نهد، می‌تواند شهودش از عالم ملکوت و جبروت را در عالم مُلک محسوس کند. پس به عرصه ای وارد می‌شود که خود دیگر فاعلِ کنش نیست، بلکه نیروی نهفته در راز است که با جاری شدن در اثر او، زیبایی را متجلی می‌سازد.

تأویل زیبایی به حقیقت

در عالم سلسله‌مراتبی و در سلسله‌مراتب عمودی، حقیقت از جبروت تا ناسوت هر عالمی، آیینهٔ عالم بالاتر از خود است. جبروت در ملکوت و ملکوت در عالم مثال و این یک نیز در ناسوت و در هستی کلی، یعنی انسان انعکاس می‌یابد. تأويل هر عالمی به عالم پیشین خود، به معنی گذر از ظاهر به باطن یا به سطحی بالاتر، فقط از طریق عالم مثال صورت می‌گیرد. ادراک مثالی، معلومات حضوری و بی‌واسطه را آشکار و بی‌پرده نشان می‌دهد. گذر از ظاهر به باطن و کنار زدن پرده های حجاب از حقیقت، در عرفان اسلامی علم تأویل خوانده می‌شود که فقط در نظام عالم سلسله‌مراتبی تحقق‌پذیر است.

بنابراین، ظهور هنر همچون خلق عالم که نتیجه‌ٔ ظهور اسماء جمالی خداوند در سیر نزولی وجود است؛ حاصل ادراک هنرمند از زیبایی حقیقت در سیر نزولی و به معنی یادآوری تصاویر حک شده در لوح محفوظ از طریق عالم مثال است. تأویل به معنی بازگرداندن هر زیبایی به حقیقت آغازین آن به واسطهٔ عالم مثال در سیر معکوس آن، یعنی بازگشت به عالم اولی و تحت اسماء جلالی حق‌تعالی صورت می‌پذیرد.

هنری که حاصل شهود هنرمند به عوالم بالا در نتیجهٔ استحقاق یافتن او به رؤیت حقیقت بدون حجاب در مراتب هستی است، فقط از طریق همین عالم مثال رویت می‌شود. هنرمند در سیر صعودی خود، از طریق عالم مثال با کنار زدن پرده های پوشندهٔ حقیقت، زیبایی حقیقی را رؤیت می‌کند و در بازگشت به عالم محسوس، با پوشاندن حجاب مادی بر چنین زیبایی آن را در اثر هنری جلوه‌گر می‌سازد. اینجا دیگر خودیت هنرمند عامل کنش نیست، بلکه همه «او»ست که از دست و زبان عاشق سالک بیرون می‌تراود و تجلی می‌کند. چنین هنري، ثمرۂ ظهور حقیقت در عالم محسوس است، که فقط سالکانی می‌توانند آن را تأویل کنند که قادر به بازگرداندن هر زیبایی به اصل آغازین آن هستند.

هنر، محمل عشق به زیبایی

تجلیات زیبایی را در آنچه امروز از آن به مثابهٔ هنر سنتی یاد می‌کنیم، در معانی یاد شده می‌توان جست‌وجو کرد. در واقع، عشق موجودات به خالق هستی، نتیجهٔ عشق او به خویشتن خویش است که هر یک را در پی پیوستن به مبدأ ازلی بی قرار می‌سازد. از آنجا که فقط عشق می‌تواند به عالم جبروت راه یابد، پس هنر، توصیف شیرینی وصل او به هنگام وحدت یا شرح درد هجران معشوق ازلی در پی فراقی جانسوز، اما امیدوارانه است. عشق، عاشق را به حرکت وا می‌دارد. رقص (سماع) اولین نتیجهٔ این شیدایی است. رؤیت های شهودی در نگاره هایی (نگارگری) جلوه می‌کند که با شرح زیبایی، درد دوری و لذت وصل (شعر) کامل می‌شود. ضرب‌آهنگ این بی‌قراری را الحانی (موسیقی) همراهی می‌کنند که آوای شنیده ها هنگام هم‌جواری با او در بهشت (باغ‌سازی، معماری و شهرسازی) را یادآوری می‌کند، باز همهٔ این زیبایی در نزول هستی مطلق در قالب لفظ قرآنی و نگارش آن به صورت مکتوب (خوش‌نویسی) متجلی می‌شود.

این همه، جز به واسطهٔ انسان کامل، رسته از تعیّنات مادی زمانی – مکانی، که توان اتصال به عالم مثال و فراتر رفتن از عالم مُلک به ملکوت و از آنجا تا عالم جبروت را دارد، امکان‌پذیر نخواهد بود. بیان های گوناگون او، که می‌توان هنرمندش خواند، به علت نگریستن به عالم وجودی و ماقبل عالم ملک و با ادراک حقیقت است که توان ظاهر ساختن زیبایی در اثری را بدو می‌بخشد که حاصل معرفت و کنش هنری وی در اتصال به عوالم بالا، از طریق عالم خیال است. بر این اساس، هنر حاصل رؤیت مراتبی از حقیقت در نزول به عالم ماده است. چون زیبایی در مراتب اولی به علت پذیرش نور وجودی بیشتر، جلوهٔ بیشتری دارد. هنر حاصل شهود زیبایی محسوب می‌شود و بنابراین، می‌تواند محمل زیبایی در جهان محسوس باشد.

فقط سالک راه حقیقت در سیر سعودی بازگشت به وحدت، توان تأویل هر زیبایی به حقیقت آغازین آن را دارد. در بیان زیبایی ادراک شده، هر چه هنرمند به منشأ حقیقت زیبایی نزدیک تر شود، حاصل هنرش هم جلوه‌گاه زیبایی بیشتری خواهد شد. دیدیم که خداوند الظاهر است و الظاهر متجلی کننده است. «گنج پنهان» حقایق الهی تجلی می‌کند تا توسط این تجلی شناخته شود. پس آنچه در آفرینش متجلی است، از روی حقایق الهی سرمشق گرفته شده است. پس هر صورتی متجلی کنندهٔ حقیقتی الهی است. اکنون ببینیم این حقیقت الهی چگونه در هنر اسلامی ظهور می‌یابد.