هنر قدسی و هنر سنتی از منظر سنت‌گرایان (بخش اول)

سنت نه‌تنها از طریق کلمات بشری، بلکه از طریق صور هنری با آدمی سخن می‌گوید. پیام آن نه‌تنها بر صفحات کتاب ها و در ظرف پدیده های عظیم طبیعت، بلکه بر جبین آثار هنری سنتی و به‌ویژه قدسی مکتوب است.

فلوطین می‌گوید:

«هر زیبایی پس از واحد است و از واحد می‌آید، همان‌گونه که روشنایی از خورشید؛ از این‌رو دربارهٔ او نه می‌توان سخن گفت ونه می‌توان چیزی نوشت.» 

آثاری که همانند کلمات کتاب آسمانی قدسی و صور طبیعت، در نهایت وحی آن حق‌اند که هم منبع سنت است و هم منبع عالم هستی. در زمان های گذشته تعلیم «مُثُل أعلى (Archetypes)» در همهٔ تمدن های سنتی تأیید شده بود. هیچ سنت جامع و کاملی از آن بی‌نیاز نبوده است هر چند ممکن است در زبانی که بدان بیان می‌شده است، نه از «مُثُل أعلى»، بلکه از «ذوّات»، «کلیات»، «ایده های الهی» و از این قبیل، سخن رفته باشد.

این تعلیم در بن هر هنر سنتی جای دارد. یاکوب بوهمه در این مورد می‌گوید:«یک صورت، با اراده ای تسلیم، بر پایه و یا بر الگوی سرمدیت، بدان‌گونه که در حکمت سرمدی خداوند پیش از روزگار این جهان معلوم بوده است، ساخته می‌شود.

مایکل سندی ووگیوس در همین معنا می‌نويسد:حکیمان از خداوند آموخته اند که این جهان طبیعت تنها تصویر و روگرفتی از یک الگوی آسمانی و روحانی است، آنان آموخته اند که هستی این جهان خود بر واقعیت مُثُل اعلای ملکوتی اش استوار است.

شیخ اشراق نیز معتقد است:«همهٔ صور هستی در این عالم جسمانی، تصاویر انوار پاک و مجردی هستند که در عالم روحانی وجود دارند.»

مایستر اکهارت در گفته ای این تعلیم را چنین بیان کرده است:صورت، انکشاف ذات است. هر آنچه هستی دارد، نحوهٔ وجودش هرچه باشد، ضرورتاً از اصول کلی ای بهره‌مند است که نامخلوق اند و تغییرناپذیر. بنابراین، همهٔ پدیده ها، هرقدر حادث و گذرا، به شیوهٔ خود و در مرتبهٔ وجودی مخصوص به خود «ترجمان» و یا «بازنمود» این اصول اند.بدون بهره‌مندی از امر تغییرناپذیر، آنها صرفاً هیچ خواهند بود. بدین‌سان تعلیمِ «مُثل اعلی» متضمن اطوار چندگانهٔ وجود و ساختار سلسله‌مراتبی عالمِ تکوین است. مماثلت میان مُثل اعلی یا «ایده های الهی» و صور مادی ناپایدار این عالم، به پدیده ها نوعی معنای کیفی می‌بخشد که آنها را بیان سمبولیکی واقعیات عالی تر می‌گرداند.

به عبارت دیگر، می‌توان گفت اگر ما با دیدگان روح به عالم بنگریم درخواهیم یافت که ساده ترین شیء مادی، در واقع هرچه به‌وجود می‌آید و صورت می‌پذیرد، خواه به دست انسان خواه به دست طبیعت، یک سمبول است، یعنی نشانه ای نهانی از واقعیتی عالی تر و ارتباطی ژرف تر میان نیروهای کلی و فردی. فهم منظر سنت‌گرایان از هنر مقدس و سنتی، نخست در گرو فهمی دقیق از ماهیت سمبولیسم است.

به طور کلی، سمبول را چنین می‌توان تعریف کرد: واقعیتی مربوط به مرتبه ای پایین تر که از راه مماثلت، در واقعیتی مربوط به مرتبه ای عالی‌تر مشارکت دارد. بنابراین، سمبولیسم درست ساخت بر کیفیات ذاتی و عینی پدیده ها و نسبتشان با واقعیات معنوی استوار است (الدمدو، ۱۳۸۹: 242). نتیجه آنکه، دانش سمبولیسم رشتهٔ دقیق و منضبطی است که فقط از راه تمیز و تشخیص معانی کیفی جواهر، رنگ ها، صورت ها، نسبت های مکانی و پیگیری نشدنی بررسی می‌شود. این اصل به قدری مهم و اساسی است که دکتر سید حسین نصر دربارهٔ آن می‌نویسد که سمبول بر قراردادهای ساخت بشر ابتنا ندارد، بلکه جنبه ای از واقعیت وجود شناختی اشیا است و به خودی خود مستقل از ادراک انسان از آن است. سمبول، انكشاف مرتبهٔ عالی تری از واقعیت در مرتبهٔ پایین تری است که از طریق آن، آدمی می‌تواند به قلمروی عالی تر رهنمون شود.

فهم سمبول ها، پذیرش ساختار سلسله‌مراتبی کل عالم و اطوار متکثر وجود است (همان: 243). معانی سمبولیکی را نمی‌توان ابداع یا وضع کرد؛ از این‌رو سنت‌گرایان برای این اندیشه هیچ اعتباری قائل نیستند که یک سمبولیسم دینی صرفاً وابسته به نوعی اتفاق نظر فرهنگی یا به نوعی توافق جمعی وابسته است که به موجب آن، چنین و چنان پدیده را نمایانگر این یا آن واقعیت می‌توان دانست. به‌علاوه، این اندیشه قادر نیست کلی بودن خیل انبوه سمبول های همواره تکرارشونده را به‌حساب آورد. افزون بر این، از درک این نکته نیز باز می‌ماند که سمبول از واقعیتی که مدلول آن است بهره دارد.

این مطلب در هر گونه مطالعه و بررسی دربارهٔ هنر مقدس حائز اهمیت است. هنری که به اعتباری، از واقعیتی که در دسترس قرار می‌دهد و آن را در سطحی خاص متجلی می‌سازد، جدا نیست. بدین‌سان کارکرد هر سمبول، شکافتن غشای نسیان و غفلتی است که معرفت ساری و جاری در عقل شهودی را می‌پوشاند. بنابراین، سمبولیسم سنتی زبانی عینی است که نه بر وفق انگیزش های ناشی از ذوق و سلیقهٔ فردی یا جمعی، بلکه هماهنگ با نفس‌الامر شکل می‌گیرد؛ نه‌تنها «زیبایی محسوس»، بلکه «مبانی معنوی این زیبایی» را هم به‌حساب می‌آورد.

سمبولیسم سنتی را به علت دقت و عینیت آن می‌توان نوعی «حساب» برای بیان اندیشه های کلی قلمداد کرد. از همین‌رو، کوماراسوامی می‌نویسد: سمبولیسم زبان و صورت دقیقی از تفکر است، زبانی کاهنی و مابعدالطبیعی است و نه زبانی که با مقولات جسمانی و روان‌شناختی تعـيّن یابد. بنیاد این زبان در مطابقت های مماثل است ... سمبولیسم نوعی حساب است (الدومدو به نقل از کوماراسوامی، 1389: 266). مطالعهٔ چنين رمزآوری هایی به هیچ‌روی کار آسانی نیست، نه صرفاً به علت آنکه یک سمبول واحد می‌تواند در معانی گوناگون به‌کار گرفته شود، بلکه بدین‌خاطر که بار معنایی مابعدالطبیعی‌ای که زمانی حامل آن بود دیگر برای ما شناخته شده نیست. دانش سمبولیسم نوعی نظیر عینی موهبت خداوند را در همه‌جا دیدن است، یعنی آگاهی از شفافیت پدیده ها و آگاهی از بٌعد متعالی موجود در هر مرتبت کیهانی.

تعلیم مٌثل اعلى و فهم سمبول ها که ملازم با آن است، اساسی را پی می‌ریزد که نظریه های سنتی مربوط به هنر و البته خود هنر بر آن بنا می‌شود. سنت‌گرایان در هنر مقدس تمدن های بهنجار مجموعهٔ تکرارشونده ای از اصول، کارکردها، و مشخصاتی را مشاهده می‌کنند که به حسب کاربست های مادی‌شان متفاوت، ولی همه‌جا در اساس یکسان اند. نخست آنکه میان آرمان های حقیقت، خوبی، و زیبایی پیوند تنگاتنگی وجود دارد. روابط میان این سه، کم‌وبیش تمامی ناپذیر است و برای آنچه در این موضوع می‌توان به زبان آورد پایانی نیست. در اینجا، فقط چند نکتهٔ کلی را ‍‍پیش می‌کشیم و برای شروع بحث به ماهیت زیبایی می‌پردازیم. افلاطون می‌نویسد که زیبایی، فرّهٔ (درخشش) حقیقت است.

مارسيليو فیچینو، افلاطونی دورهٔ رنسانس، زیبایی را چنین تعریف می‌کند: آن پرتوی که از وجه خداوند جدا می‌شود و در همه‌چیز رخنه می‌کند. زیبایی، بنا بر سنتی ترین معیارها، واجد این کیفیت الهی است. زیبایی تجلی ذات غير متناهی در ساحت متناهی است و از این‌رو، چیزی از مطلق را در عالم امور نسبی داخل می‌کند. خصلت قدسی زیبایی، نسجی از سرمدیت به امور فانی اعطا می‌کند.

شووان می‌نویسد که مثال اعلای زیبایی، یا سرمشق الهي آن، کثرت و توازن صفات الهی است و در همان حال فيضان امکانات با قوهٔ وجودی متقرر در هستی محض است. بنابراین، زیبایی همواره واقعیتی از عشق، از هم گشوده شدن، بی‌کرانگی، توازن، سعادت و کرم را به ظهور می‌رساند. زیبایی از حقیقت و فضیلت متمایز است، ولی از آنها جدا نیست. زیبایی با قوهٔ شناخت ارتباط دارد و بنابراین، با حکمت در پیوند است. علقهٔ میان زیبایی و فضیلت این امکان را فراهم می‌آورد که بگوییم آنها صرفاً دو روی یک واقعیت اند: «خوبی، زیباییِ درون و زیبایی، خوبی بیرون است» یا به عبارت دیگر، «فضیلت، زیبایی نفس است؛ همان‌طور که زیبایی، فضیلت صورت هاست.» شووان می‌نویسد: کارکرد زمینی زیبایی فعلیت بخشیدن تذکار افلاطونی مثل اعلی در موجود ذی‌خرد است.

در احساس امر زیبا، میان حس زیباشناختی و زیبایی متناظر نفس، یعنی این یا آن فضیلت، تمایزی هست که باید آن را لحاظ کرد. رسالت زیبایی، گذشته از هر مسئله ای در باب تسلای حسی، تعقلی و اخلاقی است؛ تعقلی است، زیرا در عالم اعراض، جنبه هایی از جوهر را به ما انتقال می‌دهد، بی‌آنکه با این‌همه مجبور باشد که به تفکر انتزاعی توجه کند، و اخلاقی است، زیرا آنچه را که باید درست بداریم و بنابراین، باشیم به ما یادآور می‌شود. ارزش هنر مقدس از اینجا سرچشمه می‌گیرد که این هنر، یک ذکاوت و بینشی را دربر داشته و انتقال می‌دهد که جامعهٔ بشری فاقد آن است. مانند طبیعت بکر و دست‌نخورده، هنر مقدس دارای خصلت و فعل عقل است که آن را توسط زیبایی متجلی می‌سازد، از آنجا که فی‌نفسه متعلق به عالم صور است. هنر مقدس، صورت آن حقیقتی است که خود ماورای عالم صور است، تصویر از حقیقتی است که هیچ‌گاه خلق نشده است، هنر دینی لسان سكوت است، ولی لحظه ای که ابتکار هنری از سنت منقطع شود، سنتی که آن را به حقیقت دینی می‌پیوندد، این ضمانت وجود عقل و بصیرت در هنر از بین رفته و حماقت و نادانی همه‌جا ظهور می‌کند، اعتقاد به زیبایی ظاهری صور، آخرین چیزی است که می‌تواند ما را از این خطر مصون دارد (تاجدینی به نقل از شووان، ۱۳۷۶: ۱۰۰).

هماهنگی حقیقت، زیبایی و فضیلت غنی ترین نمود خود را در هنر به‌طور مشخص مقدس می‌یابد. اگرچه در یک جامعهٔ سنتی هیچ هنر غیر مقدس، به بیان دقیق، نمی‌تواند وجود داشته باشد، ولی امکان وجود آنچه هنر «برون - عبادی» می‌توان نامید، هست. مثلا ساختن ابزار و وسایل دنیوی یا تزئین لباس که می‌توان آنها را ذیل عنوان هنر سنتی آورد. مشخصهٔ هنرهای سنتی عینیت آنهاست: عناصر سازندهٔ آنها را خود سنت مطابق با مجموعه ای از اصول و قواعد ثابت تجویز می‌کند.

در یک جامعهٔ سنتی اینکه شخص ظرف آبی بسازد، شمایلی ترسیم کند، یا شیشهٔ رنگی و منقش پنجره ای را طراحی کند، یعنی اینکه نقاش یا کوزه‌گر یا فلزکار باشد اهمیتی ندارد. در هر مورد، هنرمند - یا صنعت‌گر، در اینجا تمایز این دو چندان معنایی ندارد - تحت شرایطی که سنت برای خلاقیت قرار می‌دهد کار می‌کند. هنر مقدس می‌بایست از حیث محتوا مقدس، در جزئیات سمبولیکی و از حیث پرداخت روحانی باشد. این قید و بندها کیفیت های عمق و قدرت را اعطا می‌کرد، کیفیت هایی که فرد هنرمند قادر نبود آنها را از ذخایر صرفاً شخصی استخراج کند. همچنین، گمنامی هنرمند سنتی شاهدی است بر تبعیت سلیقه ها و انگیزش های فردی از دستورات و فرامین سنت.

در یک بافت سنتی که هنر، از هر نوع که باشد، همواره متوجه نوعی فایده و کاربرد معنوی یا دنیایی یا غالباً هر دو است، مفهوم هنر برای هنر تصورناپذیر است. تمایز متجدد میان زیبا و سودمند در یک جو سنتی، امکان شکوفایی نداشت. کاربردهای هنر مقدس معنوی هستند و از طریق یک زبان سمبولیکی محقق می‌شوند. همان‌گونه که شووان تأکید می‌کند: صور هنر، گذشته از کیفیت های ذاتی‌شان، با نوعی فایده‌مندی دقیق مطابقت دارند. تأثیرات معنوی برای آنکه بتوانند بدون مانع متجلی گردند، به نوعی زمینهٔ صوری نیازمندند که از روی مماثلت با آن تأثيرات انطباق داشته باشد. آنها در نفس یک انسان مقدس علی‌رغم هر چیزی می‌توانند بدرخشند، ولی همه قدیس نیستند و یک مکان مقدس برای تسهیل پژواک های روح ساخته می‌شود نه برای بازداشتن آنها.

هنر مقدس در آن واحد برای خداوند، فرشتگان، و انسان ایجاد می‌شود. از سوی دیگر، هنر نامقدس تنها برای انسان وجود دارد و به همین‌سبب به او خیانت می‌کند (الدمدو، ۱۳۸۹: 249). اگر از هنرهای مقدس به هنرهای سنتی در زندگی روزمره روی آوریم، می‌توانیم مشاهده کنیم که در جوامع سنتی، آنها همواره در خدمت یک هدف دولایه هستند: نخست، سودمندی مستقیم مادی و در وهلهٔ دوم، نوعی کارکرد آموزشی – تربیتی. ارتباط سودمندی و ارزش و معنای سمبولیکی در غالب هنرهای مقدس کاملاً واضح است - مانند خوش‌نویسی و معماری در اسلام، اما درک یگانگی سودمندی و معنای رمزی در هنرهای سنتی به تلاش بیشتری نیاز دارد. مانند تذهیب قرآن یا قالی‌بافی ایرانی. بنابراین، از منظر سنت‌گرایان تمایزهای میان هنرهای «زیبا» و «کاربردی»، میان «هنرها» و «پیشه ها»، میان «هنرمند» و «صنعت‌گر»، میان «زیبا» و «سودمند»، در یک چارچوب سنتی کاملاً بی‌معناست.

در تمدن سنتی، که در آن هرگونه فعالیتی مبتنی بر اصول با منشائی نهایتاً الهی است، ساختن چیزها یا هنر در وسیع ترین معنی آن، از امور استثنایی نیست. در این‌گونه تمدن ها، هر هنری هنر سنتی است که در عین‌حال، مربوط است هم به ضرورت های زندگی و نیازهای روحی استفاده کننده از هنر و هم به تحقق درونی هنرمند که صنعت‌گر نیز هست. هیچ تمایزی میان هنرها و حرفه ها، و میان هنرهای ظریف و هنرهای صنعتی وجود ندارد. همچنین، هیچ تنشی یا تعارضی میان زیبایی و فایده‌مندی در کار نیست. در حقیقت، هنر چیزی جز خود زندگی نیست. هنر جزئی از آهنگ زندگی روزانه است. نه منحصر به فضای جداشدهٔ موزه ها یا لحظات نادری از تقویم سالانه.

در تمدن سنتی نه تنها هر هنری سنتی است، بلکه علاوه بر آن، هنر دینی به معنی متداول امروزی آن در اصول، با هنر کوزه‌گری برای ساختن ظروف آشپزی یا پارچه‌بافی برای دوختن لباس مشارک است. هیچ تفاوتی میان مقدس و غیرمقدس وجود ندارد، هر دو متضمن اصول وحدت‌بخش و نمادهای سنت ما نحن فيه هستند (نصر، ۱۳۷۸: 49).